تبليغاتX
به رنگ آب
چند روز پیش حسابی برف بارید. این برای من که خیلی برف رو دوست دارم خوشحال کننده است. منظره ای که از پنجره ها و بالکن دیده میشه واقعا قشنگ و آرامش بشه. ظهر با هم رفتیم باغ برف بازی و آدم برفی درست کردیم. خیلی خوش گذشت. چقدر آهنگ برف اسفندیار قره باغی زیبایی و آرامش برف رو قشنگ توصیف میکنه.


+ نوشته شده در سه شنبه 22 آذر1390ساعت 5:53 بعد از ظهر توسط دخترآبی |

هر وقت اولین بار یه عطر یا یه بو به مشامم برسه تو هر موقعیت و حسی که باشم اگه بعد از مدت ها اون بو رو حس کنم همون موقعیت با همون حس ناخود آگاه برام زنده می شه. برای من بوی شلغم و اسفند حس سرما خوردگی بهم میده، عطر بولگاری قهوه ای یه بعد از ظهر خیلی سرد برفی که داریم می ریم خونه سارا اینا، ...و همین طور هر بو یه حس. امروز بعد از مدت ها یادم افتاد به لباس ها نرم کننده بزنم. با شندیدن بوش پارسال همین موقع ها یادم اومد که یکی از کادوهامون که یه کارت هدیه بودو برداشتیم رفتیم فروشگاه برای خرید. هر چند به جز قرص ظرفشویی چیز خاصی نیاز نداشتیم اما تو فروشگاه آدم فکر میکنه به خیلی چیزا نیاز داره از جمله نرم کننده لباس سافتلن! با این وجود فکر می کردییم خریدامون نهایتا سی چهل تومن باشه اما موقع حساب کردن بیشتر از هفتاد تومن بود و همون شد که دیگه بعد از اون خیلی کم رفتیم فروشگاه. حالا تا آخر عمر عطری که روزای اول ازدواجمونو برام تداعی کنه بوی نرم کننده لباس سافتلن صورتیه!

+ نوشته شده در شنبه 12 آذر1390ساعت 10:24 قبل از ظهر توسط دخترآبی |

از تو متنفرم آقای لفظ قلم، از تو متنفرم نه به خاطر نادیده گرفتن شعور طرف مقابلت، نه به خاطر پررویی بیش از حدت، نه به خاطر رفتار غیر آکادمیکت تو محیط دانشگاه به عنوان یک استاد، از تو به خاطر همین لفظ قلم بودنت متنفرم، لااقل وقتی تمام این کارهارو با خونسردی انجام میدی، از اون ژست مثلا مودبانه ات بیا بیرون چون با شخصیت درونی ات و رفتارت تضاد تو ذوق زنی داره. هر غلطی میخوای بکن ، فقط "لفظ قلم" نباش، بالا غیرتا.

+ نوشته شده در چهارشنبه 9 آذر1390ساعت 9:52 قبل از ظهر توسط دخترآبی |

حتی فکرشو نمیکردم برگردم به وبلاگی که 5 سال پیش شروع کردم و نصفه رها نگاهی بندازم، چه برسه به این که بخوام توش بنویسم.

+ نوشته شده در چهارشنبه 9 آذر1390ساعت 9:39 قبل از ظهر توسط دخترآبی |

بهش گفته قدش یک و هفتاد و پنجه ،گوشی رو که گذاشت انگشت سبابه و شصتشو به اندازه نصف وجب باز کرد ،یعنی اینقدر.واسه این که مطمئن بشه کشو رو باز کرد که خط کش در بیاره .یه نصفه پیدا کرد که هفت سانت بود گشت و نصفه دیگه اش رو آوردگذاشت کنارش و با دست چپش گرفت.بعد دست راستشو از روش به اندازه ده سانت باز کرد و همون جوری که نگه داشته بود پا شد رفت جلو آیینه گرفت بالای سرش ،"یعنی اینقدر از  بلندتره" .بعد دستشو گذاشت بالای شونه اش ،"کنار هم که راه میریم شونه اش اینقدر بالاتره" .آخر هم دستشو گذاشت بالای لبش ، "روبروم که وایسه و بخواد منو ببوسه لبش میوفته روی پیشونیم"... 
+ نوشته شده در پنجشنبه 9 شهریور1385ساعت 9:53 بعد از ظهر توسط دخترآبی |

اولش چیزی به ذهنم نمی رسید٬ حول شده بودم ولی گچ رو برداشتم شروع کردم به نوشتن هر چیزی که به ذهنم می رسید.استاد گفت آفرین ادامه بده.مسئله البته سخت نبود به خصوص برای من که درسم رو بلد بودم یا فکر میکردم که بلدم.یه کم که جلو رفتم دیگه چیزی به ذهنم نرسید.دستم عرق کرده بود و گچ خشک و سفت تو دستم نرم شده بود.هر چی به ذهنم فشار آوردم فایده نداشت .یعنی مسئله به این سادگی رو بلد نبودم حل کنم؟ کلاس شلوغ بود ولی از هیچ کس صدا درنمیومد.استاد هم همین طور زل زده بود عاقل اندر سفیه یا شایدم بدتر نگاهم میکرد.امیدوار بودم حال که داره می بینه وسطش گیر کردم کمکم کنه ولی نکرد .فقط خیره شده بود بهم.گچو تو دستم چرخوندم برگشتم طرف تخته ٬ یه راه حلی به ذهنم رسید کلی ذوق کردم و تند تند شروع کردم به نوشتن.تمام تخته به اون بزرگی پر شده بود .جواب آخر رو به دست آوردم وباخوشحالی برگشتم طرف استاد٬ سر جاش نبود٬فکر کردم رفته نشسته ته کلاس برگشتم دیدم کلاس خالیه ....یعنی این همه مدت من واسه خودم تخته رو پر می کردم؟

تخته پاک کن رو برداشتم همه تخته رو پاک کردم آستین  مانتوم پر گچ شده بود.ازکلاس اومدم بیرون .کسی رو تو راهروها ندیدم .همه جا ساکت بود .عجیبه ولی احساس آرامش می کردم.  

 

+ نوشته شده در جمعه 30 تیر1385ساعت 2:48 قبل از ظهر توسط دخترآبی |

دلم براي كسي تنگ است
كه آفتاب صداقت را
به ميهماني گلهاي باغ مي آورد
و گيسوان بلندش را به بادها مي داد
و دستهاي سپيدش را به آب مي بخشيد
دلم براي كسي تنگ است
كه چشمهاي قشنگش را
به عمق آبي درياي واژگون مي دوخت
وشعرهاي خوشي چون پرنده ها مي خواند
دلم براي كسي تنگ است
كه همچو كودك معصومي
دلش براي دلم مي سوخت
و مهرباني را نثار من مي كرد
دلم براي كسي تنگ است
كه تا شمال ترين شمال
و در جنوب ترين جنوب
هميشه در همه جا آه با كه بتوان گفت
كه بود با من و
پیوسته نيز بي من بود
و كار من ز فراقش فغان و شيون بود
كسي كه بي من ماند
كسي كه با من نيست
كسي .... دگر كافي ست

..........................

محبوب من بيا
تا اشتياق بانگ تو در جان خسته ام
شور و نشاط عشق برانگيزد
من غرق مستي ام
از تابش وجود تو در جام جان چنين
سرشار هستي ام
من بازتاب صولت زيبايي توام
آيينه شكوه دلارايي توام

- حمید مصدق -

این شعرا رو دختر نارنج و ترنج برام کامنت گذاشته بود

+ نوشته شده در دوشنبه 19 تیر1385ساعت 5:37 بعد از ظهر توسط دخترآبی |

انگار تو یه اتاقم که هیچ در و پنجره ای نداره ،فقط روزنه های کوچیکی توش هست که میشه ازشون بیرون رو تماشا کرد .وقتی حالم خوبه بیرون قشنگه ولی وقتی حالم خوب نیست بیرون هم زشت میشه ،از هر روزنه ای که نگاه میکنم زشته ،دونه دونه همه رو امتحان میکنم فایده نداره .همه جای چهارتا دیوار دورمو با دقت نگاه میکنم تا روزنه ای جا نمونده باشه ،سقفم که یه دست سفیده ...چشمام رو میبندم شاید وقتی بیدار شدم بتونم از یکیشون یه جای قشنگ ببینم...

اصلا چیزی که دنبالشم وجود خارجی داره ؟ 

+ نوشته شده در پنجشنبه 15 تیر1385ساعت 3:6 قبل از ظهر توسط دخترآبی |

این دیواری که دور خودم کشیدم جنسش از چیه که هر چی بهش میخوره کمونه میکنه برمیگرده ؟
+ نوشته شده در سه شنبه 13 تیر1385ساعت 8:59 بعد از ظهر توسط دخترآبی |

این هم از دانشگاه...چهار سال مثل باد گذشت ...موقع ثبت نام ترم آخر ناراحت بودم که داره تموم میشه اما حالا هرچند دلم نمیاد بگم ولی انگار خوشحالم هستم وقتش بود که تموم بشه دیگه داشت خیلی خسته کننده میشد عجیبه ولی عوض احساس دلتنگی برای دانشگاه یه جور احساس آرامش دارم بعدشم که باید برا فوق بخونم .در واقع چاره دیگه ای هم ندارم کو کار ؟

+ نوشته شده در دوشنبه 12 تیر1385ساعت 11:40 بعد از ظهر توسط دخترآبی |